آقاجون رفت پیش خدا
سلام قند عسلم، سلام آرامش وجودم که این روزها بیشتر تو هستی که به مادرجون روحیه میدی تا یه کم خنده به لبهاش بیاد.
حوصله و حال نوشتن ندارم. خسته تر از اون هستم که بتونم این خاطره بد و ناخوش رو توی وبلاگت به عنوان خاطره ثبت کنم. کاش نبودم تا این خاطره هیچوقت اینجا به دست من ثبت نمیشد.
نمیتونم زیاد تایپ کنم. فقط اومدم تا توی وبلاگت این خاطره بد رو (از روی ناچاری) ثبت کنم.
اینکه :
آقاجون به پیش کبوترهایی رفت که بعضی صبحها میبردمت اونجا و بیدار بودی و آقاجون با چه ذوقی میبردت توی کوچه تا کبوترها رو نشونت بده و بگه "توتو".
حالا از اون روز هروقت میریم بهشت آباد پیش آقاجون، و گنجشک و پرنده میبینی، میگی "توتو"
قربون توتو گفتنت.
بابا بهت میگه سپهر کو آقاجون؟
عکس آقاجون رو نشون میدی و همه قربون صدقه ات میرن و اشک از چشم هاشون جاری میشه.
آقا جون بعد از تحمل یک ماه بیماری سخت ، روز 1 اسفند ، مصادف با میلاد امام حسن عسکری (ع)ساعت 12:30 ظهر (حدوداً) بعد از انجام یه عمل 4 ساعته ی سخت ، به بیهوشی کامل میره و دیگه هیچوقت بیدار نمیشه.اون روز من هم همراه بابایی و مادرجون و خاله و عموهای بابایی بیمارستان بودیم. بعد از بابا و آقاجون (بابای خودم)، من سومین نفری بودم که این خبر رو شنیدم.....
بابا (پدر شوهر عزیزم) قدرت بودنت رو ندونستم، شنیده بودم عروس برای پدرشوهر خیلی عزیزه. حالا بیشتر از قبل فهمیدم.
اگه حرفی زدم و ناراحتت کردم، منو ببخش.
به خدا خیلی دلم برات تنگ شده.
سپهرم، آسمان آبیه مامان، شرح ماجرا رو بعداً کامل واست میزارم.
الان حال خوبی ندارم.


آقاجون رفت پیش خدا
